دخترخاله free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
دوستان بابت تخیر و اطلاع ندادن واقعا ببخشید .
در این وبلاگ تا اطلاع ثانوی پستی قرار نمی گیرد 
یعنی تا بعد کنکور که این جناب باید درس بخونم و یعد از اون که با دعای شما حتما قبول میشم هر روز آپ می شود . تا دیداری دور ولی نزدیک .
احساسی رو که نسبت به این عکس داری بیان کن تا در داستان جدیدم شریک باشی.
نه.
نه به همین سادگی می گید نه.
بله.فقط نه . لطفا از من توضیح نخواهید.فکر کنم دلایلم به قدر کافی روشن بوده باشه.
البته نظر شمام محترمه ولی آخه خانم رمانسکی! شما باید به حرف های منم گوش کنید. و آخرین خواهش من اینه که تا آخر هفته فکر کنید.خواهش می کنم به این زودی تصمیم نگیرید.این تنها خواسته ی منه.البته که می دونم شما هیچ موقع نظرتون نسبت به چیزی عوض نی شه و به احساس اولیه تون ایمان دارید.بارها اینو متذکر شده بودید برای همین جسارت نکرده بودم تا امشب این پیشنهادو بدم.
هلنا لیوان رو از روی میز برداشت و به جین جوان اشاره ای کرد.
البته بفرمایید.
چند جرعه نوشیدند و جین جوان زودتر تا برای توضیح دادن پیشنهاد مضحکش بیشتر وقت داشته باشد .
ببینید مرد جوان من احساسات شمارو بخوبی درک می کنم.و اینکه شما از نجیب زادگانید وحتی بیرون همین بار اختصاصی که از مایملاک پدر شماست و در تک تک خانه های این شهر نکبت زده دختری نیست که از بودن کنار شما احساس شادمانی نکند چه برسد تا به عنوان همسر رسمی شما پذیرفته شود
اغراق می فرمایید.
به هیچ عنوان.در این مورد کاملا جدی هستم و نباید از این گذشت که شما وافعا زیبا و خوش برخورد هستید. ولی بین من و شما تفاوت های بسیاری هست و فاصله هایی که نباید نادیده گرفته شود.
بین ما هیچ فاصله ای وجود ندارد مگر بدست خودمان ایجاد کنیم. شاید خوانواده ی من نسبت به این موضوع برخورد لازم را نداشته باشند ولی باور کنید برای من شما از همه ی آنها مهم ترید...
هلنا در حالی که با لبه ی لیوان بازی می کرد حرف جین را قطع کرد و گفت:
حتی از اون عمه ی پیر؟
و برای اینکه عکس العمل جین را ببیند سرش را کمی بالا آورد و مو هایی که روی صوتش ریخته بودند را با حالتی خواص به کنار زد و کودکانه به جین نگاه کرد.
بله حتی از عمه ی من ولی هر چه باشد او بزگ خوانواده است بر خلاف ظاهرش فلبی پاک دارد.
این جواب بر خلاف تصور هلنا اصلا حنده دار نبود و برای همین ادامه داد. ولی این عشق کاملا غیر معقول است.
ببینید قرار شد در این مورد دیگر بحصی نکنیم تا آخر هفته.و نگاه پرسشانه ای به هلنا کرد.
باشد پس وعده ی ما آخر هفته همین ساعت و همین جا .
هلنا بارونیش را از لبه ی صندلی برداشت و به طرف دزب خروجی که درست پشت سرش و روبه روی جین بود به راه افتاد.
جین هم به دنبالش و البته خدمتکار...آقای وینتز..آقا..جین بدون اینکه به پشت سرش نگاه کند و یا حتی بدون توجه به صدا راه خودش ادامه داد.
وقتی که خدمتکار برای برداشتن لیوان ها به سر میز برگشت یک اسکناس روی میز بود و البته انعام..
می خواهید برسونمتون؟ماشین من همین پایین خیابونه.
هلنا در حالی که داشت چترش رو باز می کرد تو دلش به هوا ناسزا گفت شایدم به چترش که باز نمی شد ولی نه داشت به آسمان نگاه می کرد.
جین ماشینو آورده بود کنار در رستوران و دور ار ادب بود سوار نشه.پس چترشو گذاشت زیر بغلش و سوار ماشین شد.مرد جوان هم در را برای خانم نگه داشته بود و حالا محکوم به این بود که زیر باران تند نیم دوری را گرد ماشین بچرخد و سوار شود.خمین کار را هم کرد و سوار شد.
هوا چقدر شاعرانه است. ولی حانم رمانسکی این عقیده را نداشت و به وضوح می شد این را از چهره اش خواند.این زن واقعا چه موجود آزار دهنده ای بود.
با این حال جین دوستش داشت و دیوانه بار به او عشق می ورزید.
یک ساعتی تا مقصد وقت داشت نا بتواند نظر زن را جلب کند و مانند جوان های احمق که فرصتی به چنگ آورده باشد تمام راه را حرف زد.
من عاشق سواری با ماشین خودم هستم.مخصوصا در همچین هوایی.
ولی من نه. این را با چنان لحنی ادا کرد انگار به زور وادار به همراهی با جین شده بود و می خواست هر چه زودتر به خانه برسد و جین بیچاره بدون پرسیدن دلیلش فقط سکوت کرد. خیلی دلش می خواست بداند چرا از چنین باران زیبایی این قدر تنفر دارد.ولی این را نپرسید و فقط سکوت کرد .
ماشین کنار یک خانه ی فدیمی با دیوار های بلند و شیشه های تار که فقط یکی از آنها نور اندکی داشت و ظاهری که بیشتر به خانه ی جادوگر ها می ماند. در خیابانی باریک که همه ی خانه ها همین ظاهر را داشتند نگه داشت و هلنا از ماشین پایین آمد و به طرف ه خانه ی کوچکی که در طرف دیگر این خیابان سنگ فزش فرار داشت رفت.پیر زنی در را باز کرد و هلنا از دور دست تکان داد. بعد وارد خانه شد و پیر زن در دا بست.بعد ماشین حرکت کرد و هلنا که برگشته بود بیرون تا به جین چیزی بگوید دید که ماشین از پیچ سر خیابان هم گذشت و دیگر چیزی نبود جز باران که می بارید.....
داستان به زودی کامل می شود..................................
داستان هایی که در این وبلاگ می خوانید نوشته ی آریا بهبودی میباشد.
.هر گونه کپی برداری با ذکر نام نویسنده بلامانع است.
دیگه نمی تونم. دیگه بریدم. آخه با خودش چی فکر میکنه .که تو سر راهیی .
دوختره ی بیچشمورو رو بگو.با اون دماغش. شیطونه می گفت بزنم تو گوشش. حیف که نزاشتی.
خوبه حالا دیگه بسه . خوب گناه خودته که گذاشتی به اینجا برسه.
بس کن دیگه.شقایق.میگم بسه دختر.حالا این نشد یکی دیگه. کم که نیست.....
اصلا می فهمی من چی میگم؟
ببین این پسره اسمش چی بود؟اهان پیمان.می شناسیش که. از بچه های دبیرستان مولویه.
خیلیم آقاست. بهم گفته که بهت بگم خیلی...
- میشه بس کنی میترا.دیگه حالم داره ازت بهم می خوره.این کثافتم تو معرفیش کردی.
- من.من فقط یه واسته بودم همین.بعدشم خودت نتونستی نگهش داری.
- من میرم خونه.دنبالم نیا .
کیفمو گذاشتم زیر بفلم و از رو نیمکت بلند شدم.سرم بد جوری گیج می رفت. به زور خودمو نگه داشتم.بدون توجه به میترا از پارک اومدم بیرون.می دونم که پشتم داشت می اومد.
سر خیابون مولوی که رسیدم گقتم:
آقا دربست.
در ماشینو باز کردم و نشستم رو صندلی و کیفمو گذاشتم رو پاهام.
حالتون خوبه خانم؟
- بله؟ بله البته فقط راه بیفتین.عجله کنین.
-باشه.
اینو گفت و بعد پاشو فشار داد رو گاز.از شیشه ی بغل دیدم که میترا داشت دنبالم می اومد که چون دید من سوار ماشین شدم واستادخ بود و فقط داشت نگاه می کرد.
- کجا بریم خانم؟
برگشتم و بهش نگاه کردم.که متوجه شدم اشتباهی نشستم صندلی جلو. خودش از این موضوع کمی تعجب کرده بود. اینو می شد به خوبی تو چهرهش دید.
میریم .....
بیچاره معلوم بود خیلی خجالت می کشه چون حتی به صورتم نگاهم نکرد و به راحش ادامه داد.
سر چهار راه خیلی شلوغ بود . مثل اینکه دعوا شده بود.خمیشه اینجایه خیابون شلوغ بود.دبیرستان پسرانه رو که دیدم یاد حرف میترا افتادم ((پسره خیلی آقاست ماله دبیرستان..
گفتم بی چشم و رو و ناخود آگاه به راننده نگاه کردم.
الان که فکر می کنم یادمه بیچاره فکر کرده بود با اونم و داشت منو زل زل نگاه می کرد.
تا بهش نگاه کردم نگاهشو جمع کرد و باز داشت به جلو نگاه می کرد.
پسره جوونی بود.۲۰ -۲۱ بیشتر بهش نمی اومد.با موهایی مشکی.چهرهای تقریبا گرد و چون موهاشو رو صورتش ریخته بود زیبایی خیره کننده ای داشت با چشمان درشت قهوه ای.
با من بودبد خانم؟
نه نه ابدا. داشتم با خودم حرف می زدم.
یعنی با خودتون بودبد.
از این حرفش خنده ام گرفت ولی وقتی اونم خندید باز به یاد آرمان افتادم.خنده هاش خیلی مثل آرمان بود.مقایسه ای دیوانه وار بین اونو آرمان از درون داشت داغونم می کرد.
خیلی زیبا تر ار آرمان بود.زیبا و متین. خیلی ارومو معلوم بود سر به زیر.نه نباید اینو با اون بی شرف مقایسه کنم و لی پسرا همشون سرو ته یه کرباسن................
در تمام این مدت اون داشت رانندگیشو می کرد.بدون اینکه حتی توجه ای به من کنه.کمی خوابم می اومد و چشمامو مالیدم.و البته یه دهان دره کوچولو
کمی دستم خیس شده بود.تو آیینه ی بغل نگاه کردم ولی اونقدر گرد روش نشسته بود که به زور می شد خودتو تشخیص بدی برای همید کمی خودمو بلند کردم و سرمو دادم سمت چپ ولی هنوزم تو آیینه ی وسط دیده نمی شدم.باید کمی بیشتر بلند می شدم......و شدم یه خیز کوچولو و.........
ببخشید...صدایی نا مفهوم که می گفت خواهش می کنم...و خودمو از روی زانوش بلند کردم و سر جام مثل یک دختر مدرسه ای نشستم . ببخشید فقط می خواستم خودمو توی آیینه نگاه کنم.خنده ای نه چندان شیرین .خیلی دلم می خواست برگردم به یکم قبل و این کار احمقانه رو انجام ندم.ولی اگه فرصتی بود کاش می شد یه خیلی بیشتر قبل برگشت.
به قبل از آشنایی با آرمان.
یه آیینه ی کوچیک تو داشبورد هست اونو بردارید.
نه دیگه لازم نیست.
تعارف نکید من که اونو به شما ندادم فقط گفتم خودتونو توش نگاه کنید.یه لحظه نگاه.و بعد هر دو با هم خندیدیم.
در داشبوردو باز کردم البته با یکم زحمت.یکم گیر داشت.چنتا کاست و سیدی.یه دسته کلید یک عکس که فکر کنم باید خواهر کوچیکش بود یه شیشه عطر که خیلی خوش بو بود و تا حالا مثل اونو شنفته نبودم و تمام ماشینو بوش گرفت و البته یک آیینه ی کوچیک زنونه.
اونو آوردم بیرون و بهش نگاه کردم.
اون مال خودم نیست . ماله یکی از مسافرا بود که جا گذاشته . منم نگه داشتم هر موقع دیدمش بهش بدم . برای همین گفتم بهتون نمی دمش و.یه نگاه.ولی انبار نخندیدیم. چون اون سریع مجبور شد به جلو نگاه کنه.
آرامش خاصی داشتم وقتی اون کنارم بود.ولی هر چی بود احمقانه بود.بیشتر از چند روز نمی شد که از آرمان جذا شده بودم و دیگه دلیلی نمی دیدم نسبت به کسی خوش بین باشم.مثل قبل.......
دیگه داشتیم کم کم می رسیدیم و منم دوباره آینه رو سر جاش گذاشتم ولی اینبار یه دفترچه ی سیمی خم تو داشبورد دیدم. خیلی دلم می خواست ببینم توش چی هست.از کوچیکی عاشق این بودم که دفتر خاطرات مردمو بخونم.ولی اگه میدید چی؟؟نه مطمعنم که نمی بینه. یه نگاه زیر چشمی و چون دیدم داره رانندگی می کنه با انگشتم صفحه ی اولشو باز کردم و جوری که انگار حواسم به خیابونه دزدانه به دفترچه نگاه می کردم.خیلی ریز نوشته شده بود ولی معلوم بود دفتر خاطراته چون تاریخ هر روز با لاتین بزرگ بالای صفحه ها نوشته شده بود.باید می آوردمش بیرون.ولی احمقانه بود شاید می دید.ببخشید خانم رسیدیم.
این صدا انگار از یه دنیای دیگه می اومد و خیلی کم رنگ شد بعد خیلی واضح تر تکرار شد.خانم رسیدیم سر همین خیابون فرموده بودید دیگه.
بله بله خودشه.خیلی ممنون.همین جا پیاده می شم.سریع در ماشین و باز کردم و پریدم بیرون.بعد درو بستم.بعد بهش نگاه کردم.بعد اون خداحافظی کرد.بعد منم خداحافظی کردم.بعد اون دور شد.یه پیره زن که یه سبد سبزی دستش بود داشت از خیابون رد میشد و بعد دیگه ماشینه نبود.
کرایش.......اون وقت من مثل احمقا فقط نگاهش کردم..
داستان به زودی کامل می شود ....................................
۱۰۰ تومانی رو دادم به صاحب بوفه و روزنامه رو ازش گرفتم.
دیگه عادتم شده بود که هر یکشنبه یه روزنامه می گرفتم و می رفتم خونه. فقط این بار بود که نا خودنا آگاه رفتم تو خیابون . که یکی صدام کرد
-سلام.واسستا.آریا!
برگشتم و پشت سرو نگاه کردم.
-سلام کجایی تو خیلی وقته ندیدمت. تقریبا خودشو بهم رسونده بود و در حالی که داشت عرقای صورتشو با دستماله سفیدی پاک می کرد با صدای نسبتا بلندی گفت:
-هیچ معلومه حواست کجاست؟ هر چی صدات می زنم نمی فهمی.
- ببخشید مهدی جون اصلا نشنیدم.
-می گم که معلوم نیست حواست کجاست . باز تو عاشق شدی؟خاک تو سرت کنن. میگم بی جنبه ای یه هفته نمی شه من رفته بودم. ببین چه بلایی به سذش آورده!
-چی داری واسسه خودت می گی؟من کی عتشق شدم که این دفه ی دومم باشه.
بدشم شما لازم نکرده مواظب ما باشین. همین که مامانت تو رو دست من سپرده کافیه.
گوشه ی لبش رفت بالاو یه موزیانه خندید. که یه چیزی خورد تو سرش.
برگشت و نگاه کرد.منم خودمو یه کم به راست خم کردم و نگاه کردم.یه دیونه ی دیگه.اینو بلند گفتم که مهدیم بشنوفه.
اونم سرشو به نشانه ی تایید حرف من تکون داد و گفت:این یکی از ما دیدنه تره.این بجای سلامته لندهور.مرده شور اون قیافتو ببره.
می خواست چنتا چیزه دیگم بگه که من بهش گفتم زشته. خوبیت نداره مردم دارن نگاه می کنن.
- مردشور اون مردمو ببره که...
-سلام به برو بچ الاف.اینجا چی کار می کنین؟
-چی کار می کنیم واستادیم ارواح خاک عمت.
به مهیار نگاه کردم و دوتایی خندیدیم.و من گفتم چطوری تو؟خیلی وقته ندیدمت؟
-هستیم همین دورو برا.
مهدی که داشت پشته سرشو می مالوند با کنایه گفت:صد سالشم نباشی.می خوایم چیکار تو رو.
-چیه تو مثل اینکه خیلی توپت پره؟
-آخه مثل آدم که سلام نمیدی.همیشه یه کاری می کنی که نباید بکنی.
بیچاره مهدی راست میگفت. مهیار هیچ موقه وقت شناس نبود.یه بارم نزدیک بود سر همین قضیه هممون کتک بخوریم.
داستان به زودی کامل می شود...............................................
از این به بعد می تونید از این آدرس هم به وبلاگ وارد شید
http://dokhtar-khale.coo.ir
سلام به شما بازدید کننده ی گرامی. این اولین پست این وبلاگ و معرفی وبلاگ دیگم که البته اون بلاگفاست و یه وبلاگ داستان نویسی . پر از متن ها ی زیبا و ... که بهتره خودتون ببینید.